پای قطع شده

به سنگرهای زیادی می رفتم، برای بچه های رزمنده خوراک و لباس می بردم. تنها می رفتم با یک خودرو، می گفتند: «یک زن نباید به این راحتی به جبهه برود و به سنگرها سر بزند، خطر خیلی زیاد است».

می گفتم: «من مادرم، می خواهم به بچه هایم غذا برسانم، به مجروحین کمک کنم، مرا از جبهه و سنگر جدا نکنید». می گفتند: «مادر برو پشت جبهه خدمت کن... »، اما من  به  طور پنهانی باز هم می رفتم در خودروهایی که برگه تردد داشتند پنهان می شدم.

خانم ها در جبهه

کار می کردم، غذا می پختم، وسایل مستعمل سنگرها را می شستم و یا بازسازی می کردم. یک شب در سنگربرای بچه ها بره کشتم و برای صبحانه آنها کله پاچه پختم. یک بار هم آب به درون سنگر رزمنده ها نفوذ کرده بود و شکرهای زیادی خیس شده بودند، همه می گفتند: «اینها دیگر قابل استفاده نیست»، اما من آ نها را به شهر آوردم و حلوا پختم و بین رزمنده ها تقسیم کردم. این کارها، کار نیست و رزمندگان اسلام دین زیادی به گردن ما دارند.

نمی دانید در لباسهای پاره شده، لباسهائی که بوی خون و جسم عزیزان شهیدم را می داد، چه می یافتم. تکه های گوشت له شده، خونهای خشکیده و لخته شده، طاقتم طاق می شد، نمی دانستم با این تکه های گوشت و دلمه های خون چه کنم، قلبم می لرزید و انگشتانم به رعشه می افتاد.

یک بار یک جفت پوتین آوردند، یک لنگه از آنها سنگین تر بود، بندهای پوتین را باز کردم یک پای قطع شده در آن بود و نمی دانستم چه کنم.

راوی: «عصمت فرجوانی» (اهواز)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.