نگرانی مادر

شهید عبدالرسول ضاحیان

رسول بسیار خوش اخلاق بود. رفتارش با سایر بچه هایم فرق می کرد. زمانی که می خواست برای بار آخر به جبهه برود به شیراز، کازرون و آبادان رفت و از همه اقوام خداحافظی کرد.

همیشه بر لبانش خنده جاری بود. هر کسی با دیدن او صفا می کرد. نجابت و حیای زیادی داشت. وقتی که عروس عمه اش در حیاط منزل دستش را می شست، رسول از اتاق بیرون نمی آمد تا آن خانم وارد خانه می شد.

هنوز هم پس از گذشت سالها، همه برایش داغ  دارند. او با مردم بسیار به مهربانی رفتار می کرد و همه او را دوست داشتند. بچه دل نشینی بود. با آن سن کمش، احساس مسئولیت زیادی در قبال ما داشت.

روزی پدرش بیمار شد، مدام به من می گفت: «تا هر کجا که دکتر خوبی باشد پدرم را می برم و از او مراقبت می کنم».

حالا وقتی از رسول در میان آشنایان حرف به میان می آید، بغض هایشان می ترکد و گریه می کنند. هرگز در خانه ایرادی نمی گرفت. هر چه جلویش می گذاشتم، می خورد و بهانه جویی نمی کرد. با بچه ها فوتبال بازی می کرد. با همه صمیمی بود و رفتار پسندیده داشت.

رسول و دو برادرش هر سه با هم به جبهه می رفتند ولی من در ابتدای حرکت آنها مطلع نمی شدم که به جبهه می روند. وقتی می دیدم هر سه پسرم در جبهه هستند از طرفی خوشحال بودم که در راه اسلام و سعادت رفته اند ولی چون مادرم، نگران نیز بودم.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.